تبليغاتX
این کوچه بُن‌بَست است!
گاه‌نامه‌ی من
- چیکار کردی؟
- خوردمش!
- از رو زمین؟
- مگه قانون "سی‌ ثانیه" رو نمیدونی؟!

...

- یعنی هرچی تو هرچی افتاد؟
ـ هرچی تو هرچی افتاد!
ـ حتا اگه افتاده باشه تو عشق؟
ـ ...


مونولوگ - دایالوگ دهم

+ تقریر به تاریخ  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 در ساعت  16:46  به دست  کسی مثل خودتان 
- می‌دونستی موها اول خاکستری میشن بعد سفید؟
- نگران موهای سفیدتی؟
- نه! فقط دارم به روندش فکر می‌کنم.
- ...


مونولوگ - دایالوگ نهم


+ تقریر به تاریخ  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 در ساعت  3:27  به دست  کسی مثل خودتان 
- می‌دانی در این روزهای بی خاطره از چه می‌ترسم؟
-  ...
- که آن‌قدر خاطرات گذشته را مرور کنم تا تغییر کنند!
- ...

- ...

- ...


مونولوگ - دایالوگ هشتم


+ تقریر به تاریخ  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 در ساعت  17:33  به دست  کسی مثل خودتان  | 
دیگر دارد گندش در می‌آید!
سالی شده است که این‌جا چیزی ننوشته‌ام، "این" را هم نوشتم تا دمی خوش باشم.
همین!

+ تقریر به تاریخ  یکشنبه نوزدهم تیر 1390 در ساعت  19:50  به دست  کسی مثل خودتان  | 
- بگی داداش! اینم مال خودت!
- چی شده آقا؟
- باقیشم نیگر دار بابا کم نیاری...
- مال شماس!
- مال شماس که... پنجاش کمه!
- مثکه خبر نداری؟ دیگه تو تهرون کرایه دیویستی نداریم!
- کار امرو نیس که، مسیر هر روزه! حرف پنجا تومن نیسا! حقمه!
- ای آقا! برو عسلویه ببین چیکار دارن میکنن! حق!!!
- اونش به کس دیگه مربوطه، حق من به خودم!
- بیا آقا! اعصابتو خراب نکن، پنجا تومن به جاییت نمیرسه!
- راس میگی... اونیم که عسلویس با همین پنجا تومنا شروع کرده...


مونولوگ - دایالوگ هفتم


+ تقریر به تاریخ  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 در ساعت  13:41  به دست  کسی مثل خودتان  | 
این خانه متروکه نیست، هست؟
+ تقریر به تاریخ  چهارشنبه پنجم اسفند 1388 در ساعت  17:7  به دست  کسی مثل خودتان  | 

آخه مرد حسابی! موشک نه متری رو می‌ندازن تو کوچه شیش متری؟ انصافه؟؟؟

+ تقریر به تاریخ  دوشنبه سی ام آذر 1388 در ساعت  9:56  به دست  کسی مثل خودتان  | 
چنگ می‌زند درونم را پیرزنی
آن‌گاه که پرستار جوان
تَقّ و تَقّ
روی پوست نازک دست پدر می‌کوبد
تا بیابد رگ‌هایی که گم شده‌اند میان استخوان‌ها
از فشار کم.

 

"این را میان کاغذهای نه خیلی قدیم پیدا کردم. انعکاس مهتابی روی دیوارهای سفید و بوی همیشگی‌ی شفاخانه‌."

+ تقریر به تاریخ  سه شنبه دهم آذر 1388 در ساعت  16:28  به دست  کسی مثل خودتان  | 

ایست‌گاه‌ها،
غم‌آلوده ترین جای هر شهر‌اند.

چماق شرع یا آسمان ابری،
فرقی نمی‌کند،
بالای سر‌ات،
که آخرین بوسه،
سنگین‌ترین کوله بار جهان است.

 

+ تقریر به تاریخ  سه شنبه چهاردهم مهر 1388 در ساعت  13:48  به دست  کسی مثل خودتان  | 
دیدی، هیمنه‌ی پوک‌ات چه ساده به زیر آمد ابله؟

+ تقریر به تاریخ  شنبه بیست و یکم شهریور 1388 در ساعت  0:26  به دست  کسی مثل خودتان  | 

داشتم گونه‌ی سرد و خشکیده‌اش را نوازش می‌کردم که بیدار شد. از میان پلک‌های نیمه باز نگاه‌ام کرد و پرسید:
- صدای چی بود؟

گفتم:
- چیزی نیست. شما راحت باش.

دوباره پرسید:
- این‌همه آدم این‌جا چی میخوان؟

گفتم:
- برای دیدن شما اومدن. بگم ساکت باشن؟

نیش‌خندی از اعماق وجود زد و نگاه خسته‌اش را به آن سوی من چرخاند و گفت:
- نه... الان دیگه همشون میرن. فقط به اون بنده خدا بگو یواش‌تر.

نگاه کردم؛

مرد دستمال به سر، هِن‌هِن کنان از قبر بیرون جَست و بیل را روی زمین انداخت.

 

+ تقریر به تاریخ  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 در ساعت  18:0  به دست  کسی مثل خودتان  | 

میان نازکای بال یک کبوتر،
بر تارک آسمان بی‌فروغ، تشنه حتا
حسی‌ست ناب تر از امید.

 می‌دانم.

 

 

+ تقریر به تاریخ  شنبه دهم مرداد 1388 در ساعت  22:12  به دست  کسی مثل خودتان  | 

اِنگار میان فضای زاده‌ی حاکمیت عقل، آسان تر می‌شود نفس کشید، فکر کرد، انسان گونه زیست!

+ تقریر به تاریخ  جمعه بیست و ششم تیر 1388 در ساعت  14:33  به دست  کسی مثل خودتان  | 

سوزن و ضربدر‌های سیاه،

مگو!

میله‌های موازی‌ی ممتد،

مگذر!

سکون و خاموشی و رخوت،

بپوس!

+ تقریر به تاریخ  سه شنبه دوم تیر 1388 در ساعت  11:3  به دست  کسی مثل خودتان 

به همین تندی‌ی تند،
به همین تلخی‌ی تلخ،
گذر ساده‌ی عمر٬
ثمرِ پوچِ خیال،
می‌رود رو به زوال.

 

+ تقریر به تاریخ  دوشنبه هجدهم خرداد 1388 در ساعت  0:58  به دست  کسی مثل خودتان