ایستگاهها،
غمآلوده ترین جای هر شهراند.
چماق شرع یا آسمان ابری،
فرقی نمیکند،
بالای سرات،
که آخرین بوسه،
سنگینترین کوله بار جهان است.
داشتم گونهی سرد و خشکیدهاش را نوازش میکردم که بیدار شد. از میان پلکهای نیمه باز نگاهام کرد و پرسید:
- صدای چی بود؟
گفتم:
- چیزی نیست. شما راحت باش.
دوباره پرسید:
- اینهمه آدم اینجا چی میخوان؟
گفتم:
- برای دیدن شما اومدن. بگم ساکت باشن؟
نیشخندی از اعماق وجود زد و نگاه خستهاش را به آن سوی من چرخاند و گفت:
- نه... الان دیگه همشون میرن. فقط به اون بنده خدا بگو یواشتر.
نگاه کردم؛
مرد دستمال به سر، هِنهِن کنان از قبر بیرون جَست و بیل را روی زمین انداخت.
میان نازکای بال یک کبوتر،
بر تارک آسمان بیفروغ، تشنه حتا
حسیست ناب تر از امید.
میدانم.
اِنگار میان فضای زادهی حاکمیت عقل، آسان تر میشود نفس کشید، فکر کرد، انسان گونه زیست!
سوزن و ضربدرهای سیاه،
مگو!
میلههای موازیی ممتد،
مگذر!
سکون و خاموشی و رخوت،
بپوس!
به همین تندیی تند،
به همین تلخیی تلخ،
گذر سادهی عمر٬
ثمرِ پوچِ خیال،
میرود رو به زوال.
تو،
گم گشتهای میان الفاظ. لابهلای ستونهای سُستِ اعتقاد. فیمابین ولاغیرها! چیزی شدهای بی سر و ته. مثل کلافِ فلسفه، باور! یکی از همان تصاویر هزار هزار تکه که حوصلهی آدم سر میرود تا جورَش کند! تلاقیی تلخ دو واژه: ... و ... .
من،
واژهها را اشتباهی، استعمال میکنم به جای قرص! در تلاشام که مُبَرّا کنم درون را از توهم ِ خورهای بیدار، که میجَوَد هر جوانهی نو رستهای را بیدرنگ! میگریزاَم از آفتاب که مبادا سایهاَم ببلعد روشنیها را! شدهام یک چهارضلعیی منتظم!
و امّا اصلِ مطلب:
راستاَش را بخواهید، مدتها پیش بُرودتِ نامَردی، ناخوانده آمده و جاخوش کرد میان جوارح وجود این حقیر. هرچه بنگاشتاَم، بی صاحب ماند و بی تکلیف رویِ دِسکتاپ. آمدم از خود بپرسم: آمدن و رفتن از بهر چه؟ که تهوعی پیش آمد و این شد!
غمی آواره را گاهی، یا باد مینشانداَش کُنجِ این بیصاحب دل، یا باران و ابرهایاش.
مجاریِ تنگ، پرلذت طی شد که رسیدیم بدینجا. سالها پیش!
در این چند وجهیی مسدود، من و پیاله و امرودی به ربع، خوشایم با هم.
به کاوش زخمهای چرکین درون٬ نه دود تندِ آبی٬ که دست در گلو فرو میکنم. جز مشتی احساس، خلاصه بر پارههای کاغذ به لکهی قهوه و مشتی مداد نزدیک به سقوط، هیچ است در درون!
چون زوایای بُرّانِ نورِ خورشید که میگیرد نفس را از خواب، که میکاهد ثقل گندیده را از بستر، که میافزاید رخوتای دیگر به روز، من، بیانکار، هستم!
ترانه خوان روزگاران دوری تو. خفته بر تخت روان خواب، بیجنجال و آماسیده از صبر. صبرای که چرک میکند گاه گاه، تا فرو دهد کهنه باورهای بیپایه را. تا پرده براندازد از رخسار پریشانِ بودن و هرآنچه هست! هرآنچه هستی، همان که هستم، همین که هستیم... همهمان!