تبليغاتX
این کوچه بُن‌بَست است!
گاه‌نامه‌ی من

آخه مرد حسابی! موشک نه متری رو می‌ندازن تو کوچه شیش متری؟ انصافه؟؟؟

+ تقریر به تاریخ  دوشنبه سی ام آذر 1388 در ساعت  9:56  به دست  کسی مثل خودتان  | 
چنگ می‌زند درونم را پیرزنی
آن‌گاه که پرستار جوان
تَقّ و تَقّ
روی پوست نازک دست پدر می‌کوبد
تا بیابد رگ‌هایی که گم شده‌اند میان استخوان‌ها
از فشار کم.

 

"این را میان کاغذهای نه خیلی قدیم پیدا کردم. انعکاس مهتابی روی دیوارهای سفید و بوی همیشگی‌ی شفاخانه‌."

+ تقریر به تاریخ  سه شنبه دهم آذر 1388 در ساعت  16:28  به دست  کسی مثل خودتان  | 

ایست‌گاه‌ها،
غم‌آلوده ترین جای هر شهر‌اند.

چماق شرع یا آسمان ابری،
فرقی نمی‌کند،
بالای سر‌ات،
که آخرین بوسه،
سنگین‌ترین کوله بار جهان است.

 

+ تقریر به تاریخ  سه شنبه چهاردهم مهر 1388 در ساعت  13:48  به دست  کسی مثل خودتان  | 
دیدی، هیمنه‌ی پوک‌ات چه ساده به زیر آمد ابله؟

+ تقریر به تاریخ  شنبه بیست و یکم شهریور 1388 در ساعت  0:26  به دست  کسی مثل خودتان  | 

داشتم گونه‌ی سرد و خشکیده‌اش را نوازش می‌کردم که بیدار شد. از میان پلک‌های نیمه باز نگاه‌ام کرد و پرسید:
- صدای چی بود؟

گفتم:
- چیزی نیست. شما راحت باش.

دوباره پرسید:
- این‌همه آدم این‌جا چی میخوان؟

گفتم:
- برای دیدن شما اومدن. بگم ساکت باشن؟

نیش‌خندی از اعماق وجود زد و نگاه خسته‌اش را به آن سوی من چرخاند و گفت:
- نه... الان دیگه همشون میرن. فقط به اون بنده خدا بگو یواش‌تر.

نگاه کردم؛

مرد دستمال به سر، هِن‌هِن کنان از قبر بیرون جَست و بیل را روی زمین انداخت.

 

+ تقریر به تاریخ  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 در ساعت  18:0  به دست  کسی مثل خودتان  | 

میان نازکای بال یک کبوتر،
بر تارک آسمان بی‌فروغ، تشنه حتا
حسی‌ست ناب تر از امید.

 می‌دانم.

 

 

+ تقریر به تاریخ  شنبه دهم مرداد 1388 در ساعت  22:12  به دست  کسی مثل خودتان  | 

اِنگار میان فضای زاده‌ی حاکمیت عقل، آسان تر می‌شود نفس کشید، فکر کرد، انسان گونه زیست!

+ تقریر به تاریخ  جمعه بیست و ششم تیر 1388 در ساعت  14:33  به دست  کسی مثل خودتان  | 

سوزن و ضربدر‌های سیاه،

مگو!

میله‌های موازی‌ی ممتد،

مگذر!

سکون و خاموشی و رخوت،

بپوس!

+ تقریر به تاریخ  سه شنبه دوم تیر 1388 در ساعت  11:3  به دست  کسی مثل خودتان 

به همین تندی‌ی تند،
به همین تلخی‌ی تلخ،
گذر ساده‌ی عمر٬
ثمرِ پوچِ خیال،
می‌رود رو به زوال.

 

+ تقریر به تاریخ  دوشنبه هجدهم خرداد 1388 در ساعت  0:58  به دست  کسی مثل خودتان 

- آقا! بهشت میخوره؟

- تا کُجاش؟

- توش!

- من از سَرِش رَد میشم!

 

مونولوگ - دایالوگ ششم

+ تقریر به تاریخ  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 در ساعت  3:53  به دست  کسی مثل خودتان  | 

تو،
گم گشته‌ای میان الفاظ. لا‌به‌لای ستون‌های سُستِ اعتقاد. فی‌مابین ولاغیر‌ها! چیزی شده‌ای بی سر و ته. مثل کلافِ فلسفه، باور! یکی از همان تصاویر هزار هزار تکه که حوصله‌ی آدم سر می‌رود تا جورَش کند! تلاقی‌ی تلخ دو واژه: ... و ... .

 

من،
واژه‌ها را اشتباهی، استعمال می‌کنم به جای قرص! در تلاش‌ام که مُبَرّا کنم درون را از توهم ِ خوره‌ای بیدار، که می‌جَوَد هر جوانه‌ی نو رسته‌ای را بی‌درنگ! می‌گریز‌اَم از آفتاب که مبادا سایه‌اَم ببلعد روشنی‌ها را!  شده‌ام یک چهارضلعی‌ی منتظم!

 

 

و امّا اصلِ مطلب:
راست‌اَش را بخواهید، مدت‌ها پیش بُرودتِ نامَردی، ناخوانده آمده و جاخوش کرد میان جوارح وجود‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ این حقیر. هرچه بنگاشت‌اَم، بی صاحب ماند و بی تکلیف رویِ دِسکتاپ. آمدم از خود بپرسم: آمدن و رفتن از بهر چه؟ که تهوعی پیش آمد و این شد!

 

+ تقریر به تاریخ  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 در ساعت  1:1  به دست  کسی مثل خودتان  | 

غمی آواره را گاهی، یا باد می‌نشاند‌اَش کُنجِ این بی‌صاحب دل، یا باران و ابر‌های‌اش.

+ تقریر به تاریخ  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 در ساعت  20:40  به دست  کسی مثل خودتان  | 

مجاریِ تنگ‌، پرلذت طی شد که رسیدیم بدین‌جا. سال‌ها پیش!

+ تقریر به تاریخ  پنجشنبه بیستم فروردین 1388 در ساعت  18:52  به دست  کسی مثل خودتان 
- این منم؟

- آره! چطور؟!

- آخه من این شکلیَم؟؟

- این ذاتته!

 

مونولوگ - دایالوگ پنجم

+ تقریر به تاریخ  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 در ساعت  17:7  به دست  کسی مثل خودتان  | 

در این چند وجهی‌ی مسدود، من‌ و پیاله و امرودی به ربع، خوش‌ایم با هم.

+ تقریر به تاریخ  جمعه چهاردهم فروردین 1388 در ساعت  19:19  به دست  کسی مثل خودتان