...
- یعنی هرچی تو هرچی افتاد؟
- ...
- ...
آخه مرد حسابی! موشک نه متری رو میندازن تو کوچه شیش متری؟ انصافه؟؟؟
"این را میان کاغذهای نه خیلی قدیم پیدا کردم. انعکاس مهتابی روی دیوارهای سفید و بوی همیشگیی شفاخانه."
ایستگاهها،
غمآلوده ترین جای هر شهراند.
چماق شرع یا آسمان ابری،
فرقی نمیکند،
بالای سرات،
که آخرین بوسه،
سنگینترین کوله بار جهان است.
داشتم گونهی سرد و خشکیدهاش را نوازش میکردم که بیدار شد. از میان پلکهای نیمه باز نگاهام کرد و پرسید:
- صدای چی بود؟
گفتم:
- چیزی نیست. شما راحت باش.
دوباره پرسید:
- اینهمه آدم اینجا چی میخوان؟
گفتم:
- برای دیدن شما اومدن. بگم ساکت باشن؟
نیشخندی از اعماق وجود زد و نگاه خستهاش را به آن سوی من چرخاند و گفت:
- نه... الان دیگه همشون میرن. فقط به اون بنده خدا بگو یواشتر.
نگاه کردم؛
مرد دستمال به سر، هِنهِن کنان از قبر بیرون جَست و بیل را روی زمین انداخت.
میان نازکای بال یک کبوتر،
بر تارک آسمان بیفروغ، تشنه حتا
حسیست ناب تر از امید.
میدانم.
اِنگار میان فضای زادهی حاکمیت عقل، آسان تر میشود نفس کشید، فکر کرد، انسان گونه زیست!
سوزن و ضربدرهای سیاه،
مگو!
میلههای موازیی ممتد،
مگذر!
سکون و خاموشی و رخوت،
بپوس!
به همین تندیی تند،
به همین تلخیی تلخ،
گذر سادهی عمر٬
ثمرِ پوچِ خیال،
میرود رو به زوال.